تبليغاتX
باران بهاری
 

بیا ای دوست تا با هم بسوزبم

چو شمع محفل ماتم بسوزیم

من و تو سوگوار یک عزیزیم

بیا تا هر دو در یک غم بسوزیم

بیا چون شمع و چون پروانه باشیم

به گرد هم برای هم بسوزیم

بیا با محرمان دمساز گردیم

چرا از طعن نامحرم بسوزیم

چو می خواهی در ان عالم نسوزی

همان بهتر در این عالم بسوزیم

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 23:41 توسط من او |

کسی که با او شهامت ان می یابی که خودت باشی. با او روح تو عریان حضور می یابد.

کسی است که از تو می خواهد که صورتک از چهره برداری و فقط ان باشی که هستی.

از تو نمی خواهد که بهتر یا بدتر باشی.

وقتی با او هستی احساس زندانی را داری که بی گناهی او به اثبات رسیده است.

نیازی به ان نیست که در برابر او جبهه بگیری.

می توانی انچه که می اندیشی بر زبان بیاوری انچه واقعا در دل داری.

ان ناسازگاریهایی را که موجب شده دیگران قضاوت درستی از تو نداشته باشند او می فهمد.

با او ازادانه نفس میکشی . در برابر او می توانی به نارساییها حسادتها تنفرها اخگرهای شریرانه

پستی ها و پوچی های وجودت اعتراف کنی.

و با چنین اعترافی خواهی دید که چگونه همه رخت بر می بندند و

خواهی دید که چگونه همه رخت بر می بندند و

در اقیانوس سپید وفاداری دوست محو می شوند.

او درک می کند.با او نیازی نداری که مواظب باشی

می توانی با او درشتی کنی بی توجه باشی و تحملش کنی.

بهتر از همه می توانی با او ملایم باشی تفاوتی نمی کند.

او دوستت دارد همچون اتش است که پالایش می کند.

او می فهمد اری می فهمد.

با او می توانی گریه کنی نغمه سرایی کنی بخندی دعا کنی.

در اشکار و نهان او شاهد است می داند و بر تو عاشق است.

دوست کیست؟باز می گویم:

کسی که با او شهامت ان می یابی که خودت باشی.

 

 

سی.ریموند بران

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 20:55 توسط من او |

برای فرار از غم غروب هنگامم

برای علاج بغض عصرانه ام

 

خورشید را گرفتم

در قفسی گذاشتم

در اتاقم

 

تا همیشه روز باشد

بی غروبی دلگیر...

 

نگاه خورشید را غم گرفت

صورتش خون مرده شد چون غروب

 

و من باورم شد

غم من

بغض من

همه دلتنگی هایم

از اسارت است

نه از غروب

 

 

 

سینا به منش

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 16:52 توسط من او |

 

معبود من !

دوباره فرصتی دست داد تا ایمانم را بیازمایم تا تصمیمم را بگیرم و در مسیر عمل با تمام وجود به تو توکل

کنم تا هر کاری را که از دست من بر می اید انجام دهم و بعد با ایمان کامل تسلیم حکم ومشیت تو

باشم.

می دانم در هر انچه برای من اتفاق می افتد خیر تو حاضر است چرا که تو خالق نیکویی ها هستی.

خدایا!من اماده دریافت نیکویی های تو هستم رحمتت را بر من ببار.

خدایا! من اماده رو به رو شدن با شگفتی های دلپذیر زندگی هستم مرا هدایت کن.

الهی!غم ها و تنهایی هایم را به تو می سپارم و دلی شاد و روحی وسیع و قدرتمند را از تو هدیه

می گیرم مرا لبریز کن...

و همواره این جمله زیبا چه قدر به من ارامش می بخشد:

اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است...

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 22:16 توسط من او |

انقدر دل کندن از تو سخت است

که در اخرین کوپه از اخرین واگن قطار

نشسته ام!

تا هر چقدر می شود....

دیرتر ترکت کنم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 21:58 توسط من او |

معلمی را ستایش می کنم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را.

 

استاد مرتضی مطهری

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 18:57 توسط من او |

 این نوشته نقدی است بر کتاب جامعه شناسی خودمانی(چرا درمانده ایم؟) نوشته حسن نراقی که نشر اختران ان را به چاپ رسانیده است.در این

 

نوشته کوشش شده است تا از جنبه های مختلف به مطالب کتاب نگریسته و نکات مثبت و منفی ان نشان داده شود.در ابتدا خلاصه ای از مطالب

 

کتاب نقل می شود و سپس مطالب کتاب نقد و بررسی می شود.به این منظور در ابتدا کل کتاب مطالعه شد و ضمن تعمق در مطالب کتاب نتایجی

 

حاصل گردید که به عنوان چارچوب این نوشته در نظر گرفته شد.برای نظم بیشتر کوشش شده است تا مطالب از سیر منطقی برخوردار باشد به

 

همین دلیل پس از نقل خلاصه کتاب نکات مثبت و منفی و قابل انتقاد ذکر و در صورت امکان راهکارهایی برای هر یک از موارد پیشنهاد می شود

 

نويسنده معتقد است كه براي شناخت درد بايد به خود رجوع كردو عواملي را ذكر مي كند كه عوامل اصلي بيماري مان (راز عقب ماندگي )شناخته كه به شرح زير است:

حقيقت گريزي و پنهان كاري ما

در اين بخش نويسنده داستان كوتاه و جالبي را از درويشي كه سگ كاسه ي روغنش را ليسده بود نقل ميكند كه درويش مال باخته تنها به اين دلخوش كرده بود كه ان شاءا... گربه بوده در صورتي كه خوب مي دانست كه سگ بوده و نه گربه و اشاره مي كند كه ما اكثر مسائل را خوب ميدانيم ولي خودمان را گول مي زنيم و شايد به نوعي علاقه چنداني به روبرو شدن با حقايقي را كه به هر دليل مطابق ميل و سليقه مان نباشد را نداريم و يا اين روحيه است كه وزير و وكيل مي شويم اما علاقه اي به عنوان شدن مشكلات سازمان تحت نظارتمان را نداريم چه برسد به حل آن و در اين صورت زماني كه قرار باشد مشكلات را به روي خودمان نياوريم ظاهر قضيه را جامعه اي مي بينيم ساكت-آرام –معقول....اما با دروني پر آشوب.

قهرمان پروري و استبداد زدگي ما

در اين قسمت نويسنده داستاني از دادگاه گاليله بيان مي كند كه بعد از قرائت استتغفارنامه شاگردانش احساس ياس و درماندگي مي كنند و يكي از انها جمله اي زيبا را بيان مي كندكه بيچاره ملتي كه قهرمانش را از دست بدهد. اينكه سراسر تاريخ مان مملواست از قهرمان بازي و قهرمان پروري و بعد از آنكه قهرمان را پرورش داديم وي را روي سكو گذاشتيم و يا به عبارتي ستايش اش كرديم خيلي زود به دليل اينكه به حق نمي تواند تمام خواسته هايمان را برآورده كند شروع به ملامتش مي كنيم و غافل ز اينكه اين ما بوديم كه از او يك بت ساختيم.

نظر وي بر آن است كه وقتي قهرمان پروري نهايت هدف ما شد به صورت طبيعي درطيفي قرارميگيريم كه اگر از بالا دستي زور بشنويم يك جور آن را بايد سر پايين دستي خالي كنيم.

بي برنامه گي:

اين فصل از مثالهايي است كه نويسنده نكته بي برنامه گي ما را در سطح خرد و كلان در جامعه به تصوير كشيده كه براي اثبات آن نيازي به پافشاري نيست و معتقد است كه دركاستي ها و نقصان ها مرزي بين دولت و مردم نيست و حتي سخت گيرترين دولتها هم محال است بتوانند و يا جرات كنند خارج از بستر فكري مردم اقدام به انجام كاري بكنند.

از برنامه هاي دوم و سوم ... شروع مي كند تا برنامه تكثير خانواده و تبع آن بيكاري –امكانات كم بهداشتي و آموزشي كه نسبت به آن توجهي نشده و بعد از چندين سال توجه هشان به اين نكته جلب مي شود.نكته ديگري كه نويسنده در اين بخش به آن مي پردازد اين است كه ما نمي توانيم مسائل اجتماعي را به تنهايي و مجزا از هم بررسي و حل كنيم و سر جايشان بگذاريم .هر كدام از آنها نشات گرفته از عوامل ديگري است و ساده انگاري است كه فكر كنيم هر كس سهم خودش را اصلاح كند كافي است .بلكه افراد شبكه به هم مرتبطي هستند كه بايد هماهنگ با هم با برنامه ريزي منسجم درجامعه سهم خودشان را نقش شان ايفا كنند.

احساساتي بودن و شعار زدگي

نويسنده به اين نكته مي پردازد كه ما ايراني ها چه دوست داشته باشيم و چه نه به اين صفت متصف هستيم.

مردمي هستيم كه در اكثر موارد احساساتمان در اتخاذ و انتخاب مسيرمان نقش تعيين كننده اي دارد و نتيجه طبيعي احساساتي بودن اين است كه بدون مطالعه –بدون تعمق و بدون فكر ادامه كاري را نفي و يا لزوم انجام شدن آن را انكار ميكنيم و بعد....

و اين خوش باوري ما سبب مي شود كه از برنامه ريزي و ايجاد ابزار براي انجام برنامه هايمان فقط به دادن شعاراكتفا كنيم كه حاصلش مي شود سرخوردگي در روابط شخصي و فاميلي و در اجتماع رفتارمان معتدل نيست و وقتي مي خواهيم پديده اي را تست كنيم حزب –كالا-شخص-جريان –دوست... كلا به صورت سياه و سفيد ارزيابي مي كنيم كينه ها و سوءگير ملي خودمان را نيز در آن دخالت مي دهيم.

و البته اين احساساتي بودن جنبه مثبت برايمان دارد براي مثال در حوادث غير مترقبه .

مسئوليت ناپذيري

اكثر ما ايراني كمتر موقعي است كه مسئوليت كامل امري را پذيريم واين در حالي است كه دوست نداريم نشاني از خودمان بگذاريم،زيرا مسئوليت دردسر دارد و بعدها عواقب.

متاسفانه فرهنگ ارتباطي رايج بين ما غالبا فرهنگ شفاهي است .علاقه به رد و بدل كردن يك صفحه كاغذ نداريم كه بعدها اگر خواستيم به آن مراجعه كنيم و ببنيم چه گفته ايم چون فرهنگ شفاهي اين خاصيت را دارد كه مي شود دراكثر مواقع زيرش زد.

نويسنده بر اين باور است كه اين فرهنگ شفاهي مستقيما از همان مسئوليت نپذيرفتن ما نشات گرفته.

اگربخواهيم و بتوانيم روزي كاستي هاي اين مملكت را از ريز و درشت از آشغال سيگار تا ترافيك-آلودگي هوا –سياستهاي خارجي و امنيت...ليست تهيه كنيم از بين ميليون ها نقطه منفي حتي نمي توانيم پاي 500 تاي آن مسئول معترف پيدا كنيم.

توقع ونارضايتي دائمي

به شدت پر توقع هستيم از خانواده مان – دو ستانمان –از دولتمان خلاصه از همه و همه از جمله خودمان . به طور كلي طلبكار هستيم و طبيعي است چون اين توقع مان به صورت دلخواه هرگز براورده نمي شود نارضايتي پيامد قطعي آن مي شود و اين است كه مي بينيم با جامعه اي سر و كار داريم كه كمتر رضايت را حاضر است بر لبانش بنشاند. بايد ياد بگيريم كه نياز هايمان را-توقع را –امكاناتمان بسنجيم و بايد تكليف را با روشن كنيم كه با چه امكاناتي به دنبال چه اهدافي هستيم؟

صداقت ما

هردوت مورخ يوناني در مورد دروغ و دروغ گويي ايرانيان چنين ياد مي كند.چيزي كه براي پارسي كردنش ممنوع است گفتنش هم جايز نيست.

پارسي دروغگويي را ننگين ترين ميداند و شرم آورترين...

و يا دعاي داريوش بزرگ راكه مي گويد:خدا اين كشور را از دشمن ،از خشكسالي و از دروغ نگاه دارد...

مقايسه كوتاهي از ايرانيان عهد كورش و عصر اردشير دوم گزفنون مي آورد:حاكي از آن است كه شروع انحطاط و انحراف ما از حمله اعراب نبوه بلكه ا زاواخر زمان هخامنشي داشته

نويسنده نمونه هاي از الكسي سولينكوف روسي _گوبينو ،ديپلمات فرانسوي ،جيمز موريه ... را بيان مي كند كه به نوعي به اين خصيصه ايرانيان پرداخته است. اين كه چقدر دروغ گفتن را بين خودمان پذيرفته ايم و به نوعي دروغ گفتن به دولت را براي راه افتادن كارهايمان مشروع و حق خود مي دانيم .يكي ا زپيامدها و آفتهاي بي چون و چراي دروغگويي را ظاهرسازي دانسته و اين ظاهر سازي دروغ گويي، كتمان حقيقت تنها بين يك قشر جامعه مان جاري نيست بلكه مي توان آن را به راحتي در تاريخ معاصرمان ببينيم .تا حالا يك ناخدا ،معمار ،معلم سراغ داريد كه با صداقت بگويد اين كار به علت بي دانشي ،بي تخصصي ،بي عقلي من خراب شده .علاوه بر عدم اعتراف فاجعه اين است كه براي توجيه آن اعداد و ارقام نيز مي آوريم.

 

كمتر كسي را مي بينيم هنگامي كه در مقابل سؤالي قرار مي گيرد و پاسخ آن رانمي داند از كلمه نمي دانم استفاده كند .

معمولا در همه علوم متخصص هستيم .امور اقتصادي ،سياست بين المللي،امور قضائي و چه آسان در مقابل مطالبي كه حتي در مورد آن هيچ اطلاعي نداريم نظر كارشناسانه مي دهيم و چه زيبا مي گويد برتولت برشت(نقل مضمون).

آن كس كه حقيقت را نمي داند ابله است ولي آن كس كه مي داند و آن را پنهان مي كند جنايتكار و نمونه هايي ديگر از خلقيات ما.

اگر بخواهيم براي هر خصيصه رفتارمان يك سر فصل جداگانه باز كنيم همان داستان مثنوي هفتاد من است. پس اشاره اي مجمل به بسياري از همين سرفصل ها كنيم. صراحت ايراني در بيان و گفتار اگر نگوييم د رحداقل است لااقل منصفانه اش اين است كه صراحت لهجه مان كم است.چقدر برايمان سخت است كه درمقابل كاري كه مي كنم كلمه نه ونميتوانيم را بگوييم .مطلب بعدي خودخواهي ايراني است يعني تمام مسائل ،حوادث -اتخاذ تصميم ها- قانون ها متري دارد به نام خودم و تمامي دنيا را با آن متر مي كنم و ديگري كل نگري است همه چيز به صورت مطلق سفيد است يا سياه خوب خوب يا بد بد . هيچ وقت حاضر نيستيم كه بپذيريم هر پديده ، هر عارضه ، هرانسان تركيبي است از تعدادي صفات كه مي توانيم تعدادي از آنها را مطابق ميلمان تشخيص بدهيم و تعدادي را مغاير .

قضاوت هايمان كلي است و اجزاي تشكيل دهنده كل در آن دخالت ندارند و ارزش و عملكرد هاي مثبت بسياري از آدم ها نا ديده مي گيريم و تعادل در قضاوت نداريم . و ديگري لاف زني است. نويسنده اين نگرش را دارد كه بيشتر لاف زني ها و گزافه گويي ها موارد بروزش در 50 سال به بالا است زيرا ديگر فرد امكان تحقق تعداد زيادي از رويا هايش –از آرزوهايش را از دست داده و به هر حال در مجموع هر چه قدر كه از خواسته هايمان فاصله داشته باشيم لاف زني هايمان معمولا به همان اندازه رشد خواهد كرد .

و اما سخن آخر :

به اين نتيجه رسيديم كه اول بدون رودربايستي با خودمان واقعيت خودمان را حداقل براي خودمان روشن كنيم . بدانيم چگونه هستيم بعد برگرديم ببينيم چرا اين شديم ؟و در مرحله بعد با تصميم قاطع و آگاهانه به تدريج دنبال اصلاحش برويم .اگر صد بار حكومت را از بيخ و بن عوض كنيم ،اگر تمامي دشمنان فرضي و حقيقي خارجي مان را از روي زمين محو كنيم تا ريشه مشكل را در خودمان خشك نكينم تمامي اين عو.امل احتمالا مسكن هايي خواهند بود و درد بعد از مدتي به شكلي ديگر باز هم گريبان مان را خواهد گرفت .

هر كاري كه مي خواهيم براي بهبود وضع اجتماعي مملكت انجام دهيم به موازات آن به مسائل دروني خودمان هم بپردازيم ، وبه گرفتاري هاي روحي هم كه به هر حال به آن دچار شده ايم فكر كنيم .

اگر وجدان بيدار و جمعي مردم ما اندكي ، فقط اندكي به حركت دربيايد بسياري از مسائل و مشكلاتمان نيز به دنبال آن از صفحه زندگي مان محو خواهد شد

 

نقد کتاب

 

اولین نکته ای که درباره ی این کتاب جلب توجه می کند نثر ان است.تثر این کتاب بسیار نزدیک به سبک عامیانه و گفتاری است.هر چند شاید هدف اصلی نویسنده ان بوده است که نوشته اش ساده و روان و قابل فهم برای همگان باشد اما این نکته نمی تواند دلیلی بر عامیانه نویسی باشد زیرا سبک نوشتاری با سبک گفتاری در نگارش معیار تفاوتهایی دارد که باید در هنگام چاپ

کتاب به انها توجه کرد.

 

 مثال:دولتی هایمان هم وقتی صحبت از برنامه دوم و سوم و ...می کنند چون به هر حال این حرفها را توی کتابها خوانده اند........

ا فراد حکومت هم وقتی صحبت از برنامه دوم و سوم و ....می کنند چون به هر حال این حرفها را در کتابها خوانده اند.....

گاهی در بعضی از فصلهای کتاب کلماتی را می یافتم که بسیار عامی بود مانند(پدر صاحب بچه....)که شایسته و در خور یک کتاب و نویسنده نبود

نکته دیگر که باید به ان پرداخت محتوای مطالب بحث شده در کتاب است نویسنده غالبا در سراسر کتاب خصلت ها و ویژگی های ایرانیان را نشانه ضعف دانسته و بیشتر به عنوان خصلتهای منفی از ان یاد کرده است و ویژگیهای مثبت را کمتر در نظر گرفته است.به طور کلی می توان گفت نویسنده بیشتر از زاویه ی بدبینی مطالب خود را نوشته است در حالیکه برخی از این خصوصیات به دلیل شرایط اقلیمی و جبر تاریخی به تدریج شکل گرفته است و این نکته از دید نویسنده پنهان مانده است.

 

از طرف دیگر نویسنده گاه مطالب را با این فرض بیان می کند که گویی خواننده از پیش این مشکل را به خوبی می شناسد و نسبت به ان اگاهی قبلی دارد بنابراین نیازی نمی بیند که ان مطلب را بیشتر توضیح دهد یا حتی چارچوب کلی ان را معین کند.

مثال:گمان نکنم بی برنامگی ایرانی دیگر مقوله ای باشد که مجبور باشم برای اثبات وجود ان پافشاری کنم

 

نویسنده اغلب کوشیده است به توصیف و بیان ساده واقعیت ها بپردازد بی انکه راه حلی یا پیشنهادی برای ان مشکل بیان کند می توان گفت نویسنده در این موارد حتی می توانست برای جذاب تر و پر بارتر شدن نوشته هایش مقایسه تطبیقی با دیگر کشورها داشته باشد.

 

نویسنده بیشتر امارهایی را که در کتاب اورده است از منابع قدیمی گرفته است یعنی امارها متعلق به سالهای قبل است و نویسنده در چاپهای جدید کتاب می بایست امارها را نیز به زمان چاپ کتاب تغییر می داد تا واقعییتها بهتر نمایان شود و چه بسا ممکن است با تغییر امارها در طول این سالها برخی نظرات نویسنده قطعیت خود را از دست دهد.حتی نویسنده می توانست با مقایسه امارهای مربوط به سالهای اغازین چاپ کتاب(1380) با امار جدید مطابق با سالهای چاپ جدید کتاب نتایج بهتری بگیرد.

 

نویسنده گاه فراموش می کند که مردم ایران از اقوام و فرهنگهای مختلف تشکیل شده اند و برخی از خصوصیات منفی که در کتاب ذکر شده ممکن است در بین برخی اقوام یا حتی گاه بین برخی از طبقات اجتماعی وجود نداشته باشد.

 

در کنار نکات منفی ذکر شده می توان به موارد مثبت موجود در این کتاب نیز اشاره کرد از جمله اینکه با خواندن کتاب می توان به بسیاری از ویژگی های اخلاقی اجتماعی فرهنگی نادرست جامعه پی برد و با شناخت انها برای رفع این خصوصیات تدابیری اندیشید.دیگر انکه هدف اصلی نویسنده در بیشتر موارد بیدار کردن و اگاهی بخشی بوده است و نویسنده کوشیده است با بیان مطالب که گاه صریح و بی پروا است مخاطبان را از وجود چنین مشکلاتی اگاه کند.

 

از دیگر نکات مثبت کتاب این است که نویسنده در هنگام بررسی مسائل مختلف می کوشد ان مسئله را در هر سه سطح کلان میانه و خرد مطرح و بررسی کند و به طور غیر مستقیم عمومیت و فراگیری این مسئله را در هر سه سطح نشان دهد.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 23:25 توسط من او |

                              

                                              گوش کن

                       صدای رویش دوباره می اید

                  صدای جنبش سبزگون خاک

و نسیم از هیجان اغاز عطر دل انگیز گل های بهاری

    چشمان طبیعت را از خواب زمستانه می شوید.

              اری فصل اغازی دوباره است.

                                           و پروردگارت

          هزاران حدیث سبز رویش را

                                        عیدانه ات کرد...

                        میلاد یاس ها مبارک.  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 22:2 توسط من او |

ای رهایی بخش ادمی در تنگناها!

ای دور کننده اندوها!

ای بخشاینده این دنیا و ان دنیا!

غم مرا بردار و اندوهم را دور ساز.

از تو می خواهم خواستن کسی که ناداری اش شدت گرفته

توانایی اش ناتوانی شده و گناهانش بسیار است.

از تو می خواهم خواستن کسی که برای نیازش فریادرسی

جز تو پیدا نمی کند برای ناتوانی اش قوتی جز تو ندارد و برای

گناهانش امرزنده ای غیر از تو سراغ ندارد.

خدایا بر محمد و خاندان او درود فرست و مرا بر راستی و درستی بمیران.

خدایا نیازم به دنیا را از من بگیر و مرا از شوق دیدارت پر کن.

 

 

دعای ۵۴ صحیفه سجادیه

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 23:4 توسط من او |

مهربانم ای خوبم!

یاد قلبت باش یک نفر هست که این جا

بین ادمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوبم!

یاد قلبت باش یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم ای خوب!یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو

پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.....

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک وتنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم!این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از ارامش راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و ابی فردا برسی

 

 

مهین رضوانی فرد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 17:53 توسط من او |